تبلیغات
❤دنیای دوستداشتنی ما❤ - داستان کوتاه غمگین شاد خیلی قشنگ به نام دردسر بزرگ
Writer : میس طلایی
Time: متفرقه ،
به نام خدا یه داستان ناراحت کننده دارم براتون خییییییییییلی

غم انگیزه به خاطر اینکه تو این قسمت ریوما خیلی زجر میکشه

حالا برو ادامه تا بفهمی موضوع ازچه قراره ولی آخرش شاد میشه
امروز توی اخبار شنیدم که میگفت مراقب فرزندان مخصوصا نوجوانان باشید یه قاتل زنجیره ای
از زندان فرار کرده و تابه حال خبری ازش نیست من که همیشه خدا حس شوخ تبی ام گل
میکنه گفتم=وااااااااااا چه جالب ریوما حواست به خودت باشه داداشی ههههههههههه

ریوما=خفه شو ریوسا تو حواست به خودت باشه

من=وااااا حالا یه چیزی گفتما زود باش باید بریم مدرسه 
ریوما=باشه اومدم
ریوگا=شماها عجب خروس جنگی هایی هستیدا
من=حالا هرچی
ریوما=سرت به کار خودت باشه خیلی خوب
ریوگا=باشه بابا یه چیزی گفتما
من و ریوما=دیگه نگو خداحافظ همگی

بعد از اینکه به مدرسه رسیدیم دیدیم که همه والدین تو مدرسه هستن حتی تزوکا و مومو و...
من و ریوما عین علامت سوال شدیم و چپ چپ نگاه همدیگه میکردیم تا اینکه ساکونو اومد جلو
و بهمون گفت=پس والدین شما ها کو؟
من=جلسه والدین شده
ساکونو=نه ولی به خاطر مجرمی که دیشب از.......
ریوما=ما بچه ننه نیستیم
من=راست میگه
بعد با هم به راهمون ادامه دادیم حس بدی داشتم ولی روی خودم نمیوردم وقتی مدرسه تموم
شد و خواستیم به خونه مون بریم ساکونو گفت=مامانم رو ندیدین
من و ریوما=نه
ساکونو شروع کرد به گریه کردن ما هم اون رو دلداری میدادیم
دیگه همگی با هم به راه افتادیم تا باهم بریم خونه تا اینکه یه آدم ترسناک که روی صورتش
جای زخم بود جلوی راهمون رو سدکرد من و ساکونو خیلی ترسیده بودیم
ساکونو=ریوسا حالا چیکار کنیم
من=نمی.....نمیدونم......ریوما چی کار کنیم
ریوما=فرار
همگی از راهی که راه افتاده بودیم برگشتیم همه ما دویدیم خیلی خسته شده بودیم
بعد مرد با تفنگ یه تیری زد تو پای ریوما و ریوما افتاد زمین من جیغ زدم من و ساکونو 
ایستادیم و دیگه ادامه ندادیم مرد به ریوما نزدیک شد و سفت گرفتش
ریوما=برین.........برینننننننننننننننن وای..............
مرد یه پارچه گرفت جلو دهن ریوما و ریوما رو بیهوش کرد من هم با گریه دست ساکونو رو
گرفتم و با خودم تا خونه کشوندم وقتی به خونه رسیدیم در و سفت قفل کردم 
بابا=چ....چی شده.....ریوما کو
من سریع پریدم تو بغل بابا و گفتم=دزدیدنش یه مرد ترسناک
بابا=چیییییییییییی
وقتی مادر فهمید غش کرد و افتاد روی زمین 
پدر رفت بلندش کرد و گذاشتش رو کاناپه من با گریه همه ماجرا رو توزیح دادم ساکونو هم
گریه میکرد دیگه ریوگا هم از دانشگاه اومد خونه وقتی قیافه همه مون و مامان بیهوش رو دید
با ترس پرسید چی شده ریوما کجااست
من=دزدیدنش
ریوگا=چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچییییییییییییییییییییییییی
ریوگا=همین الان میریم دنبالش
من=منم میام
ساکونو=منم همینطور
ریوگا=پس منم هستم بیاین بریم
بعد همگی به راه افتادیم همونجایی که ریوما دزدیده شده بود یه کاغذ پیدا کردیم نوشته بود
اگه میخوایی این پسره زنده بمونه به این ادرس بیاین و یه میلیون برام بیارین
من و ریوگا=چه غلطا
ساکونو=حالا چیکار میکنیم
من و ریوگا=به این آدرس میریم
وقتی رسیدیم وارد ساختمون شدیم خیلی تاریک و ترسناک بود من و ساکونو خفه گریه میکردیم
وقتی وارد اتاق 12شدیم دیدیم که مادر ساکونو اونجا بیهوش افتاده ساکونو پرید تو بغلش و 
گفت=مامان.....مامان به هوش بیا 
تا اینکه مادرش چشماش رو باز کرد من دستاش رو باز کردم و حالا 4 نفره میریم تا ریوما رو
پیدا کنیم توی یکی از اتاق ها صدای داد میومد و صدای زنجیر انگاری یک نفر داشت با
زنجیر تو کمر یکی میزد من لای در رو باز کردم یکدفعه قلبم رو تو دستم گرفتم و اشکای
چشمام تا رو گونه هام کشیده میشد طاقت نیاوردم و در رو محکم باز کردم و جیغ زدم 
ریییییییییییییییییووووووووووووووووووووووووووووومااااااااااااااااااا دااااااااااداشییییییییی
صدای گریه و جیغ زدنم تا آسمون هفتم میرفت
مرد=تو چه جالب جمع خونوادگی تون جمع شده پول رو آوردین
من صدام در نمیومد
ریوگا=خفه شو مردیکه 
مرد=از این حرف پشیمون میشی
یکدفعه یه ماده سمی رو ریخت تو چشم ریوما ریوما جیغ زد=سوخت چشمام
من=دست اززززززززززززززز سررررررررررش بردار
با زنجیر میزد توی کمر ریوما خون از زیر لباسش زده بود بیرون من با غم نگاهش میکردم
و گریه میکردم تو فکر بودم ولی هیچ راهی به فکرم نرسید
با غم و وحشت تماشا میکردم خشکم زده بود
من=ریووووما
دیگه طاقت نیوردم و با دو از اتاق رفتم بیرون ناگهان پام گیر کرد به یکی از پله ها و افتادم
رو زمین بعد از دو ساعت بیهوش اومدم دیدم گوشه ای توی یه اتاق تاریک و ترسناک هستم
خیلی ترسیدم فکر کردم دیگه کارم تمومه نشستم و گریه کردم

من=یعنی زنده میمونیم
ناگهان یه چاقویی رو دیدم که روی میز هست 
من=یعنی این رو جا گذاشته به چاقو محلی نذاشتم و گوشیم رو دراوردم وبه پلیس زنگ زدم 
گوشیم انتن نمیداد خیلی ناراحت شدم دراز کشیدم
چرا فقط ما این تموم حرفی بود که با خودم میگفتم ناگهان دیدم در بازه رفتم بیرون وارد اتاقی شدم که مرد بود دیدم لب پنجره است و بیرون رو نگاه میکنه پاورچین پاورچین رفتم و محکم 
هلش دادم مرد محکم به زمین افتاد من با داد از بالا بهش فحش میدادم هرچند که مردک 
مرده بود
رفتم و همه رو از ساختمون پایین اوردم ولی ریوما نمیتونست خوب ببینه من خیلی گریه کردم
تا اینکه پلیس ها رسیدن 
من=چطوری ما رو پیدا کردین
پلیس=ما وقتی تو زنگ زدی شماره ات افتاد ما هم سریع پیگیری کردیم و اومدیم تو یه قهرمانی
من=ممنونم واقعا ممنونم
بعد همگی به خونه رسیدیم مادر و پدر خیلی خوشحال شدن تا اینکه ریوما رو دیدن همگی
اشکشون دراومد ریوما رو به بیمارستان بردیم دکتر چشمش رو عمل جراحی کرد یک ماه بعد
ریوما مثل روز اول شد منم باز بازیگوش شدم همگی رفتیم تا بستنی بخوریم من یه بستنی
بزرگ سفارش دادم و خیلی هم خوشمزه بود 
همه چی مثل روز اول شد 
ریوما=خجالت بکش حالا پاشو کاروپین میخواد بخوابه
من=خفه
ریوما=خودت.......
من= باشه بابا رفتم
لباس جدیدم برا کریسمس قشنگه؟
ریوما و ریوگا=آره


من=اینا لباس های جدیدم بود خوشمل بودن؟
ریوما=توروخدا دیگه نپوش آره
ریوگا=جس هات منو کشته
من=ساکت بابا
این طوری داستان ما یه خوبی تموم میشه

امیدوارم خوشتون اومده باشه عسیسای من



Comments : کامنت ها
Edit:

شنبه 3 بهمن 1394 10:11 ب.ظ