تبلیغات
❤دنیای دوستداشتنی ما❤ - داستان عشق اتشین

داستان عشق اتشین

جمعه 24 مهر 1394 02:48 ب.ظ

Writer : میس طلایی
نظر زیاد بدید اگه کم بود ببخشید

چیزی به ذهنم نرسید مگه این درس ها میذاره





من و ایجی تصمیم گرفتیم که باهم بریم توی پارک قدم بزنیم که ناگهان وقتی داشتیم از مدرسه

بیرون میومدیم دیدیم که ریوما و ریونا روبه روی هم ایستاده اند و دارن با لپ های سرخ با هم 

صحبت میکنن که یکدفعه ریوما دست ریونا رو میگیره و باهم به بیرون مدرسه میرن منم برا اینکه

ریوما رو اذیت کنم زود دویدم و یه تو سری بهش زدم

ایجی=ای ولا باریکلا افرین

ریونا=این چه کاری بود ریوما جون حالت خوبه

ریوما=دوتا دیونه افتادن به جون همدیگه

من=خفه دوست دختر خوشگلی داری ها 

ریوما=ها راستش اره دوستمه مگه چیه

من=هیچی بابا یه تو سری کم داشتی که الان زدم کامل شدی 

یه دفعه یه دختر خوشگلی دیدم با خودم گفتم این چقدر شکل دوست برادرم ریوگا است

اره فائزه است 

من=فائزه فائزه هی دارم صدات میکنم

فائزه=اه اینجایی 

من=تورنومنت چی شد 

فائزه=من که بردم ولی ریوگا فردا بازم مسابقه داره

من=که اینطور دلم براش تنگ شده

فائزه=اره دیگه زندگی همینطوریه

من=من دیگه میرم خیلی کار دارم خدا حافس بیا بریم ایجی

فائزه=خداحافظ مثلا کار داره

ناگهان من به یه دختر زیبا و جذاب برخورد کردم

من=ببخشید

نومی=منم معذرت میگم میای باهم دوست شیم

من=باشه چرا که نه اینم شماره تلفنم بهم زنگ بزن امروز عصر

نومی=باشه

ناگهان یه دختری به اسم سونیا تزوکا بهم گفت=میگم برادرم گفت به ریوما بگو فردا بیاد

تو باشگاه تا تنیس بازی کنن

من=باشششششش

من و ایجی مثل برق از اونجا دور شدیم تا اینکه به پارک رسیدیم

تا اینکه آتوبه اومد و به ایجی گفت............

اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه








Comments : نظرات
Edit:

جمعه 24 مهر 1394 03:09 ب.ظ