تبلیغات
❤دنیای دوستداشتنی ما❤ - من اومدم+قسمت 4

من اومدم+قسمت 4

سه شنبه 1 دی 1394 01:31 ب.ظ

Writer : ⓥⓨⓞⓝⓐ
Time: رمان لمس واژه ی سرنوشت ،
سیلام


من اومدم


اینم قسمت 5

اگه کمه برا اینه که این داستان

3 تا فصل داره


حالا برو بخون

خانم ماریان اصن فکرشو هم نمیکرد قبول کنیم ..برا همین هم از ذوق دستاشو به هم کوبید : خب بچه ها
بیاین تا خوابگاهو بهتون نشون بدم ....
ماریان راه افتید و ما هم دنبلش ...... چن تا اتاق جیلومون بید ... یه اتاق ابی کاربنی- سبز لیمویی -یاسی -قرمز 

ماریان: این اتاق ها برای شماست ولی برا اینکه تنها نباشین هر کی یه هم اتاقی داره

ویونا با وارنیا باهم هم اتاقین  رایا با آنی هم همین طور ریوما و کینتارو هم با هم و شیر ایشی و تزوکا هم همین طور

اتاق کنترل و بقیه ی جاها هم بعدا بهتون نشون مید م اها راستی نگران وسایلتون نباشین ما همرو تو اتاقتون گذاشتیم

یک از  دخترا گفت : خب بچه های هم گروهی ! بیاین خودمونو معرفی کنیم من آنی هستم شما چطور؟ وارنیا : منم  وارنیام میتونید منو

ورنی صدا کنید .... کینتارو :منم تویاما کینتارو م  وارنیا :پس تو هم گروهیه منی ؟؟؟؟ اره؟

کینتارو: اوهوم پس توهم باید رزمی کاریت خوب باشه درست میگیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟  وارنیا :شک داری ؟ خودمو انداختم وسط:

اگه میخوای سنجش نیرو کنی بهتره برید یه جای دیگه مثلا حیاطی چیزی ؟ کینتارو :نه وایسا با بقیه اشنا شیم بعدش میریم

اونی که بانداژ داش: منم کورانوسکه شیر ایشی هستم... اون دختر قشنگه: من رایام

اون پسر عینکیه: منم کونیمیتسو تزوکا م

من: منمـــــــ..... پسره: ریوما هم.....

من : بهت پاد ندادن وسط حرف بزرگترت نیای  ریوما: اوه اوه اوه باشه خانم بزرگ

تا خواستم حرفی بزنم ماریان اومد حالا : بس کنین یه دقیقه ولتون کنن مپل چی می پرین به جون هم ... و از حرفایی که راش اماده کرده بودم یه چش غره نصیبش شد که جوابمو با پوزخند کجی گوشه ی لبش داد...

اونموقع نمی دونستم چی در انتظارمه .. نمی دونستم دارم ناخواسته وارد یه بازی میشم ... بازیی که پایان سختی داره و ممکنه

سرنوشتمو تغییر بده

رفتیم تو اتاقی که ماریان برامون تعین کرده بید.

خیلی خستم بود با خودم گفتم اینجا کی اومدن خونمون که وسایلای خونمونوهم

اورده بودن ؟ ولی خدایی راحت شدم

پریدم روتخت و خوابیدم......

وارنیا:

وسایلمو گذاشتم دم اتاق وبه کینتارو گفتم : خب حالا بریم ببینم من قویم یا تو ....

 کینتارو :باعشه باختی نگی نه ها؟؟

من :ههــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه  ببین کی حرف از باختن میزنه...

من از خودم اطمینان داشتم می دونستم که نمی بازم ولی خب بازم استرس داشتم ......

رفتم بیرون یه جایی که  زمین چمنی داش رو انتخاب کردم....

 تا خواستیم شروع کنیم خانم ماریان مثل جن ظاهر شد و گف:کجاین شما ها بیاین بهتون اتاقای کنترولو نشون بدم

با قیافه های پکر رفتیم تو ... هـــــــــــــــــ   ـــو ـــفـــــــــ

رفتم ویونا رو بصدایم عین خرس کپیده بود

بالا سرش رفتمو ور ورمو شروعیدم :

ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو  ویونا پاشو ویونا پاشو

ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو

  ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ویونا پاشو ... ویونا :خـــ...ـــفــ...ـــهــ....

من :درد پاشــــــــــــــــــــــو عـــــــــــــــه

ویونا:نوموخام ...... من :پـــــ...... که با صدای بلندی از جا پرید .

اومدیم بیرون صدا از اتاق کینتارو اینامیومد...

خواستم برم فوضولی کهه یهو کینتارو پرید بیرون .... :کوشیمایی ببشخید....

ریوما: کوشیماییو مرض اخه دیونــــــــــه عین ادم بیدار کن تو شهرتون  باصدای قابلمه کیو بیدار میکنین

کینتارو : اخه باقابلاما بیشتر حال میدههه....

ماریان: بس کنین دیگه عه..... بیاین بریم بیبینم همه اومده بودن ببینن چه خبره ...




Comments : نظرات
Edit:

جمعه 31 اردیبهشت 1395 04:27 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30